گيرم بازم بيايی.......

این روزا همه چیز به طرز فجیعی ریخته به هم..اونقدر که وقت فکر کردن به تک تکشونو ندارم....کاشکی یه جایی بود واسه این جور وقتها....که ادم فرار کنه.... یه اسمون بود...یه جایی واسه آروم شدن....و دیگه هیچی.....اون قدر خسته ام که حتی واسه بالا رفتن تل خدا هم آرامش میخوام...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط مونا نظرات () |

خیلی حرفه
خیلی حرفه که یه زن بگه همینم نمی تونم برو سراغه دیگری ...
نه اعلام عجزه... ، نه اعلام نا توانی
بلکه اعلام این است که بسم است .دیگر چیزی برای خرد کردن نمانده است . خودت را خسته نکن . من در مقابل تو چیزی برای از دست دادن ندارم .
همین زن جای دیگری از جامعه می تواندیک زن مقاوم، جنگجو ، یک مادر قهرمان ، یک دختر موفق باشد
......این یک نمایش نیست
خودش است، برای آنها خوب و قوی هست هنوز.
مثله یک درخت که هنوز ریشه های مقاوم دارد .هنوز نفس می کشد ..هنوز بهار برایش معنی دارد .فقط بعضی از شاخه هایش زودتر پوسیده شده است .
خیلی فرقه
فرقه میون اون دختر مامانو بابا که توی خونه است و از تنهایی گله منده با زنی که زنه خونه است و از تنهایی گله منده!
فرق!
می دانی اگر یک دختر باشی و حس تنهایی ، برای ما شدنت
برای از تنهایی برون رفتنت
دعا می کنند
سفره می اندازند تا بختت باز شود
می فهمنت
اما
اینجا ایران است
زنها تنها نمی شوند انگار! یعنی چه معنی دارد اصلا" ؟؟؟
زن است و دنیای همسر داری و نجابت و فرزندپروری و ....
اگر حتی خیاله برون رفته از تنهایی با یک هم صحبت را کنی انگشتهاست که تو را نشانه می روند و اولین انگشت ، انگشت سبابه ی مادری است که عفت را به تو گوشزد کرده است در قنداق ...
خیلی درده
درد
درد دارد زن باشی و مسئول! مسئول تقبل بخشی از مسئولیت زندگی .همان بخشی که بیشترش خودتی .یعنی درس بخوانی وشهریه بپردازی و خم به ابرو نیاوری و افتخارش گریبانگیر همسرت باشد که اجازه ی تحصیل به تو داده .
زن باشی و کار کنی و شب که می رسی خانه خستگی ات را رنگ شادابی بزنی وبه همسرت بفروشی
او همسر توست .خسته است! کار کرده !. مرد است!درکش کن!.مگذار چیزی در خانه بیازاردش که بیرون از خانه پر است از درمان و مرهم و تیمار.!
تو زنی بیشتر می فهمی اما او مرد است و ناخدا اوست !
او قوی تر است ، او بزرگ تر است اما این ها چه ربطی به تو دارد ؟ تو زنی و مظهر صبر! تو کار خودت را بکن و قدرتمندان می دانند چگونه به امور رسیدگی کنند ...
آن زمان که تو کاسه کوزه شام را جمع می کنی و او نفس راحت سیری میکشد و یه تشکر نثارت می کند ، یعنی یک دنیا !
جمع کن برو و فکر شیفت بعدی کارت باش که باب بحث مسئولیت بسته نیست هنوز!
هر چه لوند تر و زیبا تر باشی هر شب، باز هم زنه اویی و حسابت جداست از بد صداترین و پراستفاده ترین زن عابر خیابان .
آنها گذرایند تو ماندگار این را بفهم تا صبوریت طعم تحمل نگیرد!
خیلی سخته
سخته درکش که پسرها در هر دو دوران ، تنهایشان درمان مشابه دارد
دوران پسری و مردانگی شان!
تقصیر تو نیست .
چون تو چیزی را از دست نمی دهی ، پوستی نمی اندازی ، دردی نمی کشی که باورت شود دیگر مرد هستی و از پسری در آمدی!
چون آن زمان که کودک بودی هر جا که خواستند بزرگ جلوه بدهندت به تو گفتند "تو مردی،مرد!"
جزئی از افتخاراتت بوده خوابیدن با زنها و دخترها وقتی روی پاهایت ایستادی
روی حرفم، دردم با شماست
اگر زنی را نمیخواهید دیگر
یا برایش قصد تهیه زاپاس را دارید
به او مردانه بگو داستان از چه قرار است
آستانه ی درد او بلند است .
یا می ماند
یا می رود!
هر دو درد دارد
اینجا زمین است
حوا بودن تاوان سنگینی دارد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط مونا نظرات () |

 

 

بین بودن و نبودن منطقه ء باریکی هست که به سختی میشه روش راه رفت. مثل راه رفتن روی بند سیرک می مونه. بازی با زندگی هم مثل همه بازیهای دیگه فقط موجب سرگرمیه. هر کسی می تونه یه بلیط بخره و تو رو تماشا کنه که بین بودن و نبودن قدم می زنی، لبخند می زنی و تشویق می شی. اگر نمردی، حقوق می گیری

بین رفتن و نرفتن تردید کوچیکی هست که می تونه تمام زندگی رو نابود کنه. مثل خریدن بلیت بخت آزمایی می مونه. همه می دونن که می بازن، ولی به خاطر یک جزئی از درصد که شاید ممکنه ببرن بازم بلیت می خرن. بازم می مونن. بازم می رن. و به هر حال می بازن بین دیدن و ندیدن یه پرده ء سبز هست که اونورش ماته.مثل نصف شب رفتن به طرف یخچال می مونه. با اینکه همه جا تاریکه ولی همه جا رو میشناسی. هیچ چیزی رو نمی بینی ولی از جای همه چیز مطمئنی. از اینکه چیزی سر جاش نباشه عصبانی میشی...مثلا یدفعه پات می خوره به یه صندلی که نباید اونجا باشه ، و با خودت فکر می کنی همه چی باید همونجایی باشه که تو فکر می کنیبین کشتن و نکشتن عشق هست...که نه می کشه تا راحت شی، نه نمی کشه که زندگیت رو بکنی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط مونا نظرات () |

 

 

 

به هر دری که زدم سری شکسته شد
به هر جا که سر زدم دری بسته شد
نه دگر در زنم به سری نه دگر سر زنم به دری
که روح در به درم از سر و در زدن
خسته شد ........

آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت , کاش در تنهاترین تنهاییش, تنها کس تنهاییش تنهایش نگذارد .
سادگی هایم را فروختم به پشیزی که ندانستم از کجا می آیند و مرا با خود به کدام دیار ناآشنا میبرند!

پ.ن. در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است به چه کسی باید گفت با تو خوشبخت ترینم؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٤ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط مونا نظرات () |

 

اینو قبول دارم که خاطرات قسمتی از گذشته ی یک آدمه

ولی نمیشه اونا رو دور ریخت و فراموش کرد

حتی میشه ازشون خیلی استفاده کرد

 

 

پ.ن:
١-بوی رفتن می‌دهی،عطر تازه‌ای خریده‌ای!!!!؟؟؟؟

٢- رهایی سخت بود! اما.......

٣- تو ولی هیچ‌جا نبودی تو رو هیچ‌جا، جا نذاشتم.........

قصه جدایی ما آدما، قصه دوری ماست از خودمون، قصه‌ی "سادگی"ی گم شدمون

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٦ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مونا نظرات () |

 

امشب این خانه عجب حال و هوایی دارد . گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد . همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت. بازم این یار قدیمی چه وفایی دارد.

خاله ی خوبم همیشه کناره مایی.........

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۳٠ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط مونا نظرات () |

یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه . یک سرنوشت . یک خاطره . یک دوست.یک عشق...

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢۱ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط مونا نظرات () |


Design By : Night Skin